داستان کودکانه لیمویی که میخواست موضوع اصلی این مطلب است و در ادامه نکات آن را بررسی میکنیم.
در باغی سرشار از میوههای رنگارنگ، لیمویی، لیموترشی کوچکی زندگی میکرد که بهترین دوستش توتی، توت فرنگی شیرینی بود. لیمویی عاشق بازی و خنداندن توتی بود، اما آرزویی داشت؛ میخواست شیرین شود.
هر بار که توتی آب توت فرنگیاش را با دوستانش تقسیم میکرد، همه از شیرینی آن تعریف میکردند. اما هیچکس درباره لیموترشها چنین حرفی نمیزد. تنها دو روز به جشن بزرگ تابستانی باقی مانده بود و میوهها قرار بود نوشیدنیهای خوشمزهای با هم درست کنند.

لیمویی به توتی گفت: «تا جشن، خودم را شیرین میکنم!» توتی پرسید: «چطور؟» لیمویی هنوز جواب روشنی نداشت، اما وقتی چشمش به شیشه عسل افتاد، فکر کرد شاید عسل بتواند به او کمک کند.
یک قاشق عسل به پوستش مالید و روی چمنها غلتید تا خودش را به توتی نشان دهد، اما عسل باعث شد برگها، گلبرگها و حتی پرهای کوچک به بدنش بچسبند. موزی، دوست موزی لیمویی، با دیدن این وضعیت پرسید: «لیمویی؟ داری پرنده میشی؟» هر دو خندیدند و توتی هم به آنها پیوست.
وقتی توتی یک قطره از لیمویی را چشید، هنوز ترش بود. آنها با کمک هم عسل و برگها را از بدن لیمویی شستند.

صبح روز بعد، توتی مشغول چیدن توت فرنگی بود و لیمویی به پوست زرد خود نگاه کرد و گفت: «شاید چون زردم، شیرین نمیشوم!» توتی با آوردن آب توت فرنگی پوست لیمویی را رنگ کرد تا شبیه توت فرنگی شود.
لیمویی جلوی آینه چرخید و گفت: «نگاه کن! من یک توت فرنگیام!» اما وقتی توتی دوباره طعمش را چشید، باز هم ترش بود. لیمویی پرسید: «هنوز ترشم؟» توتی جواب داد: «هنوز ترشی.»
این داستان ادامه دارد…

داستان کودکانه لیمویی که میخواست


منبع و مطالعه بیشتر: دلگرم




