ماجرای مونزیا و عسل جادویی موضوع اصلی این مطلب است و در ادامه نکات آن را بررسی می‌کنیم.

مونزیا در یک بعدازظهر آفتابی در جنگل قدم می‌زد که صدای وزوز زنبوری از کنار گوشش گذشت. یک زنبور عسل از بالای بوته‌های تمشک پرواز کرد و در سوراخ درخت پیری ناپدید شد. مونزیا با خود فکر کرد: «آیا زنبورها در آنجا زندگی می‌کنند؟»

پای درخت، زیر سایه یک برگ پهن، دو کاسه کوچک قرار داشت؛ یکی پر از عسل طلایی و دیگری عسل تیره‌ای به رنگ شکر قهوه‌ای. مونزیا انگشتش را در عسل طلایی فرو برد و قطره کوچکی از آن را چشید. ناگهان انگشتان پایش گزگز کردند و زانوهایش لرزیدند. او کوچک شد، کوچک‌تر و کوچک‌تر تا به اندازه یک دانه برنج رسید. حالا علف‌ها بالای سرش قد کشیده بودند و سنگریزه کنار پایش مانند تخته‌سنگ بزرگی به نظر می‌رسید.

ماجرای مونزیا و عسل جادویی؛ مونزیا و زنبور بری در جنگل

زنبوری بالای سرش بال می‌زد و گفت: «سلام! من این بالام، اسمم بریه.» مونزیا دست‌های ریزش را بالا آورد و پرسید: «من مونزیام. چرا اینقدر کوچک شدم؟» بری پاسخ داد: «تو از عسل جادویی ما خوردی! عسل طلایی تو را کوچک می‌کند و عسل قهوه‌ای دوباره به اندازه اولت برمی‌گرداند.»

مونزیا به سوراخ درخت نگاه کرد و گفت: «پس حالا می‌توانم به خانه‌تان بیایم؟» بری گفت: «آره، حالا به اندازه کافی کوچکی. بیا پشت من سوار شو!» مونزیا سوار پشت بری شد و با هم به داخل تنه توخالی درخت رفتند.

داخل درخت، ورقه‌های طلایی موم ردیف شده بودند که خانه‌های کوچک شش‌گوشی را تشکیل داده بودند. بری گفت: «این‌ها خانه‌های مومی ما هستند که خودمان ساخته‌ایم و در آن‌ها عسل نگه می‌داریم. عسل را از شهد گل‌ها تهیه می‌کنیم.»

تصویری از داستان مونزیا و عسل جادویی

مونزیا به گرد زردرنگی که خانه‌های مومی را پر کرده بود اشاره کرد و پرسید: «آن چیست؟» بری پاسخ داد: «گرده گل است که برای غذا جمع می‌کنیم.»

کمی جلوتر، نوزادهای ریز و سفید زنبور در خانه‌های مومی خوابیده بودند و زنبورهای کارگر به آن‌ها سر می‌زدند. مونزیا گفت: «یکی از آن‌ها شبیه یک ویرگول سفید کوچک است!»

در نزدیکی، زنبوری با شاخک‌های افتاده استراحت می‌کرد و چند زنبور دیگر هم خواب بودند. بری گفت: «بعضی از ما بعدازظهرها کمی استراحت می‌کنیم.» مونزیا آرام از کنارشان گذشت.

تصویر داستان کودکانه مونزیا

در ادامه، زنبوری با بدنی کشیده روی موم راه می‌رفت و چند زنبور کارگر دورش جمع شده بودند. بری گفت: «او ملکه ما است. تخم می‌گذارد و از تخم‌هایش زنبورهای تازه به دنیا می‌آیند.» مونزیا با احترام گفت: «سلام، ملکه!»

این داستان ادامه دارد.

ماجرای مونزیا و عسل جادویی

تصویر برگ‌های زرد در پاییز
تصویر داستان کوتاه مونزیا
تصویر قصه کودکانه مونزیا

منبع و مطالعه بیشتر: دلگرم

mja.calon

نویسنده مجله گندمک؛ مطالب با تکیه بر تجربه عملی و منابع معتبر تهیه می‌شوند.