داستان مسابقه‌ای که برنده نداشت؛ موضوع اصلی این مطلب است و در ادامه نکات آن را بررسی می‌کنیم.

در مدرسه‌ای در حاشیه شهر، پسری به نام نیما درس می‌خواند که در دویدن از همه همکلاسی‌هایش سریع‌تر بود. او در چند مسابقه متوالی مقام اول را کسب کرده بود و به همین دلیل کم‌کم باور کرده بود که از دیگران بهتر است. هرگاه دوستانش درباره مسابقه‌ای صحبت می‌کردند، نیما با غرور می‌گفت: «تا وقتی من در مسابقه باشم، نفر اول مشخص است!»

در همان کلاس، پسری به نام فرهاد درس می‌خواند. فرهاد دونده چندان سریعی نبود، اما همیشه تمرین می‌کرد و هرگز از شکست نمی‌ترسید.

داستان مسابقه‌ای که برنده نداشت؛: آغاز مسابقه و حادثه‌ای غیرمنتظره

یک روز مدیر مدرسه اعلام کرد که قرار است مسابقه دو برگزار شود و برنده علاوه بر دریافت مدال، نماینده مدرسه در رقابت‌های منطقه خواهد شد. نیما با شنیدن این خبر خوشحال شد و مطمئن بود که باز هم برنده می‌شود.

روز مسابقه، دانش‌آموزان در حیاط جمع شدند. معلم ورزش خط شروع و پایان را مشخص کرد و شرکت‌کنندگان آماده شدند. با صدای سوت، همه شروع به دویدن کردند. نیما با سرعت از بقیه جلو افتاد. چند متر مانده به خط پایان، نگاهی به پشت سر انداخت و دید فرهاد هنوز فاصله زیادی با او دارد. با خودش گفت: «این هم یک پیروزی دیگر!»

اما درست در همان لحظه، صدای فریاد بچه‌ها را شنید. فرهاد هنگام دویدن پایش پیچ خورده و روی زمین افتاده بود. چند نفر ایستادند، اما هیچ‌کس نمی‌دانست چه کار کند.

داستان

تصمیمی که ارزش واقعی را نشان داد

نیما برای لحظه‌ای به خط پایان نگاه کرد. فقط چند قدم با پیروزی فاصله داشت. اگر ادامه می‌داد، می‌توانست اول شود و مدال را بگیرد. اما دوباره به فرهاد نگاه کرد که تلاش می‌کرد از زمین بلند شود و نمی‌توانست. نیما سرعتش را کم کرد، ایستاد و به سمت او برگشت. کنارش زانو زد و پرسید: «حالت خوب است؟ می‌توانی بلند شوی؟»

فرهاد با درد گفت: «فکر نمی‌کنم. مچ پایم خیلی درد می‌کند.» نیما دست او را گرفت، اما وقتی دید فرهاد نمی‌تواند وزنش را روی پا بیندازد، از معلم ورزش کمک خواست. معلم و یکی از مسئولان مدرسه به سرعت رسیدند و فرهاد را برای بررسی بیشتر به درمانگاه بردند.

در این میان، مسابقه تمام شده بود و دانش‌آموز دیگری از خط پایان گذشته بود. نیما مدالی نگرفت. بعضی از همکلاسی‌هایش به او گفتند: «چرا ایستادی؟ تو که می‌توانستی اول شوی!» یکی دیگر گفت: «این فرصت را به خاطر کسی از دست دادی که حتی رقیب تو بود.» نیما چیزی نگفت. خودش هم می‌دانست که مدال را از دست داده است، اما وقتی فهمید آسیب فرهاد جدی نیست، احساس آرامش کرد.

داستان

پیامی از دوستی و انسانیت

روز بعد، فرهاد با پای بانداژشده به مدرسه آمد. زنگ تفریح به سراغ نیما رفت و گفت: «می‌خواهم از تو تشکر کنم. اگر دیروز کنارم نمی‌ماندی، نمی‌دانم چه می‌شد.» نیما پاسخ داد: «لازم نیست تشکر کنی. من فقط کاری را کردم که هر کسی باید انجام می‌داد.»

فرهاد لبخندی زد و گفت: «اما تو می‌توانستی برنده شوی.» نیما چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: «دیروز فکر می‌کردم اگر اول نشوم، شکست خورده‌ام. حالا فهمیده‌ام که بعضی وقت‌ها مهم‌تر از رسیدن به خط پایان، این است که در مسیر چه انسانی بوده‌ایم.»

چند روز بعد، مدیر مدرسه همه دانش‌آموزان را در حیاط جمع کرد. او از نیما خواست جلو بیاید و یک لوح تقدیر به او داد. مدیر گفت: «نیما در مسابقه مقام اول را نگرفت، اما به ما نشان داد که شجاعت فقط سریع دویدن نیست. گاهی شجاعت یعنی از خواسته خودت بگذری تا دیگری تنها نماند.» دانش‌آموزان برای نیما دست زدند. این بار تشویق آن‌ها برای او معنای متفاوتی داشت.

داستان

نیما فهمید که ارزش انسان‌ها با جایگاهشان در مسابقه‌ها، نمره‌هایشان یا تعداد مدال‌هایشان تعیین نمی‌شود. از آن روز به بعد، هنوز تمرین می‌کرد و دوست داشت روزی قهرمان شود؛ اما دیگر برای شکست دادن دیگران نمی‌دوید. او می‌خواست هر روز از کسی که دیروز بود، بهتر شود.

سال بعد، نیما دوباره در مسابقه شرکت کرد و این بار مقام اول را به دست آورد. وقتی مدالش را دریافت کرد، اولین کاری که کرد این بود که به سمت فرهاد رفت و او را در آغوش گرفت. چون حالا می‌دانست پیروزی واقعی آن نیست که همیشه از دیگران جلوتر باشی؛ پیروزی واقعی این است که در راه رسیدن به هدفت، انسانیتت را جا نگذاری.

نتیجه اخلاقی داستان

رقابت می‌تواند ما را به تلاش بیشتر تشویق کند، اما اگر برای برنده شدن، همدلی و وجدان خود را فراموش کنیم، معنای واقعی موفقیت را از دست داده‌ایم. لازم نیست برای درخشیدن، دیگران را کوچک کنیم یا در لحظه‌های سخت تنها بگذاریم. گاهی بزرگ‌ترین پیروزی زندگی، همان تصمیمی است که باعث می‌شود کسی دیگر احساس تنهایی نکند. مدال‌ها روزی فراموش می‌شوند، اما مهربانی و انسانیتی که از خود نشان می‌دهیم، در خاطر آدم‌ها باقی می‌ماند.

داستان

منبع و مطالعه بیشتر: دلگرم

mja.calon

نویسنده مجله گندمک؛ مطالب با تکیه بر تجربه عملی و منابع معتبر تهیه می‌شوند.