زندگی از پسرکی که فرصت‌ها موضوع اصلی این مطلب است و در ادامه نکات آن را بررسی می‌کنیم.

امیر، پسری پانزده ساله، همیشه فکر می‌کرد برای انجام کارهای مهم زمان کافی دارد و به همین دلیل تماس گرفتن با پدربزرگ، یادگیری مهارت جدید یا عذرخواهی از دوستش را به روزهای بعد موکول می‌کرد. جمله همیشگی او این بود: «بعداً انجامش می‌دهم.»

مادرش بارها به او می‌گفت: «امیرجان، کمی با پدربزرگت صحبت کن. دلش برایت تنگ شده است.» اما امیر که مشغول بازی با تلفن همراهش بود، پاسخ می‌داد: «باشه مامان، بعداً زنگ می‌زنم.» معلمش هم پیشنهاد شرکت در کلاس نویسندگی را می‌داد، چون انشاهای خوبی می‌نوشت، ولی امیر می‌گفت: «از هفته آینده شروع می‌کنم.» حتی وقتی با دوستش آرمان اختلاف پیدا کرد و حرف تندی زد، قول داد بعداً همه چیز را درست کند.

زندگی از پسرکی که فرصت‌ها؛ پسرک در کنار پدربزرگش در لحظات ارزشمند زن

روزها می‌گذشت و «بعداً»های امیر ادامه داشت. یک روز پاییزی، مادرش خبر داد که پدربزرگ برای چند روز به خانه آن‌ها می‌آید. امیر خوشحال شد و وقتی پدربزرگ وارد خانه شد، او را در آغوش گرفت. پدربزرگ با لبخند گفت: «امیرجان، هنوز هم آنقدر سرت شلوغ است که برای پیرمردی مثل من وقت نداری؟» امیر خندید و گفت: «نه پدربزرگ! این چند روز حسابی با هم حرف می‌زنیم.»

اما همان شب دوستانش او را به بازی آنلاین دعوت کردند و امیر فکر کرد پدربزرگ چند روز اینجا می‌ماند، پس بعداً با او صحبت می‌کند. روز بعد هم همین‌طور گذشت و امیر بیشتر وقتش را با تلفن همراهش گذراند و فقط چند دقیقه کنار پدربزرگ نشست.

زندگی از پسرکی که فرصت‌ها: پیامی از پدربزرگ درباره ارزش زمان

روز سوم، هنگام خداحافظی، پدربزرگ دست امیر را گرفت و گفت: «پسرم، یک چیزی را از من یاد بگیر. آدم همیشه نمی‌تواند زمان دیدارها را خودش انتخاب کند. وقتی کسی را دوست داری و فرصت بودن کنار او را داری، قدر همان فرصت را بدان.» امیر حرفش را شنید اما هنوز معنای واقعی آن را درک نکرده بود.

امیر مشغول بازی با تلفن همراه

چند هفته بعد، پدربزرگ به دلیل بیماری به بیمارستان رفت و خانواده نگران شدند. امیر تازه فهمید چقدر دلش می‌خواهد دوباره کنار او بنشیند و به قصه‌هایش گوش دهد. تصمیم گرفت پس از مدرسه به دیدنش برود، اما آن روز پدربزرگ حال مناسبی نداشت و ملاقات به زمان دیگری موکول شد.

امیر به خانه برگشت و برای نخستین بار از خودش پرسید: «چرا وقتی فرصت داشتم، بیشتر کنارش ننشستم؟ چرا همیشه فکر می‌کردم وقت زیادی دارم؟»

تغییری در نگرش امیر

چند روز بعد حال پدربزرگ بهتر شد و امیر توانست به دیدنش برود. این بار تلفن همراهش را کنار گذاشت و تمام مدت به حرف‌های او گوش داد. پدربزرگ از جوانی، اشتباهات و آرزوهایش گفت. امیر دست پدربزرگ را گرفت و گفت: «کاش زودتر بیشتر به حرف‌هایت گوش می‌دادم.» پدربزرگ لبخند زد و گفت: «مهم این است که امروز اینجایی. از گذشته درس بگیر، اما در حسرتش نمان.»

امیر در آغوش گرفتن پدربزرگ

امیر تصمیم گرفت رفتارش را تغییر دهد. به دوستش آرمان پیام داد و بابت حرفی که زده بود عذرخواهی کرد، در کلاس نویسندگی ثبت‌نام کرد و هر هفته زمانی برای دیدار و گفت‌وگو با پدربزرگ کنار گذاشت. او همچنین یاد گرفت که برای رسیدن به آرزوهایش لازم نیست منتظر روز خاصی باشد و می‌تواند از همان امروز با یک کار کوچک شروع کند.

وقتی هم‌کلاسی‌اش گفت: «می‌خواهم برای مسابقه داستان‌نویسی شرکت کنم، اما شاید سال بعد»، امیر لبخند زد و گفت: «اگر واقعاً دوستش داری، از همین امروز شروع کن. لازم نیست همه چیز را به فردا بسپاری.»

نتیجه اخلاقی داستان

گاهی تصور می‌کنیم برای انجام کارهای مهم همیشه فرصت داریم، اما شرایط زندگی همیشه مطابق برنامه‌های ما پیش نمی‌رود. اگر حرف مهربانانه‌ای برای گفتن داریم، اگر باید از کسی عذرخواهی کنیم یا اگر آرزویی داریم که می‌توانیم برایش قدمی برداریم، بهتر است بی‌دلیل آن را به تعویق نیندازیم. گذشته را نمی‌توان تغییر داد، اما می‌توان از آن درس گرفت و امروز را بهتر زندگی کرد. شاید یک تماس ساده یا چند دقیقه توجه، برای کسی بسیار ارزشمندتر از چیزی باشد که تصور می‌کنیم.

امیر در بیمارستان کنار تخت پدربزرگ
امیر در کلاس نویسندگی مدرسه

منبع و مطالعه بیشتر: دلگرم

mja.calon

نویسنده مجله گندمک؛ مطالب با تکیه بر تجربه عملی و منابع معتبر تهیه می‌شوند.